تبليغاتX
تلخون

تلخون

یادداشت های گاه و بیگاه ماندانا درمحیط محترم وب

 

من بابامو  دوس ندارم ...شاید باید یه کمی مقدمه چینی می کردم و این جوری با این صراحت نمی گفتم که دوسش ندارم و حتی ازش متنفرم ... سنگدل هم نیستم ، شاید این تنفر نشونه ای باشه از حساس بودنم ...گدایی محبت هم نمی کنم ...چون اصولن گدا نیستم ! سن و سالمم کم نیست که کسی بخواد نصیحتم کنه ، ولی هرچی میرم جلوتر علامت سوالی که از بچگی تو سرم بوده هی بزرگ و بزرگتر می شه ، چرا با این همه معلومات و کتاب خوندن و تو اجتماع بودن به خودش نمی یاد ...چرا اون وقتی که تصمیم گرفتم با یه مرد ی که 15 سال از خودم بزرگتر بود ازدواج کنم نفهمید که احتیاج به پدر دارم نه همسر ... چرا به انتخابم احترام نذاشت ؟ حتی حاضر نشد برای یه دونه دخترش وقت بذاره و بگه آخه دردت چیه دختر ؟ نه اینکه مدل این فیلم فارسیا ، تهدید کنه که: اگه اینکارو کنی اسمت و دیگه نمی یارم و ... پدر: من پدر می خواستم ولی تو حاضر نشدی پدرم بشی , خیلی وقتا خودمو جای تو گذاشتم ,به جای تو با خودم حرف زدم ولی انگاریه جای کار می لنگید

از 18 سالگی سرکاررفتم تا دیگه پولی ازش نگیرم ، و استقلال من سبب فاصله ی بیشتر ما شد ، بیشترین پولی رو که در میاوردم خرج خونه می کردم تا ... دیگه نمی تونم ادامه بدم ...شاید یه وقت دیگه بقیه اشو بگم ...

 

پی نوشت : دوستای مهربون مرسی از همه ی کامنتای پر مهرتون ،گرفتاربودم خیلی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 8:41 قبل از ظهر  توسط ماندانا  | 

خونواده ی من یه عادته خیلی جالبی دارن ،اونا هرسال موقع تحویل سال آرزوها و تصمیماتشونو می نویسن و دعا می کنن تا ساله دیگه به خواسته هاشون برسن ، من هیچ وقت این کارو نمیکردم یعنی اعتقادی نداشتم ، اما دوساله پیش بود منم یه چیزایی نوشتم اما زیاد جدی نگرفتمشون ...تا اینکه همین عید ۸۸ بود که تصمیم گرفتم هدفامو بنویسم و روشون تمرکز کنم و واسشون تلاش کنم ،حتی اونایی که دور از دسترس بودن ...باورتون نمی شه که بگم  خیلی از چیزایی رو که آرزوم بود رو چند روز پیش بهشون رسیدم ، با ناباوری دنبال اون کاغذی رفتم که توی گوشه ی کمدم بود ...با عنوان آرزوهای سال ۸۸

۱-...

۲ و۳ و۴ و ۵........

 مرسی خدای مهربونه خودم اکثرش برآورده شد !!! کاشکی بنده ی خوبی بودمو یه ذره از این محبتا رو میتونستم جبران کنم .

شما هم بنویسن البته اول سلامتیه خودتونو و خونوادتونو و بعد چیزای دیگه

لازم نیست که سال تحویل باشه همین امشب هم عالیه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط ماندانا  | 

هیچی واسه گفتن ندارم !شدم مثل یه عروسک کوکی که کوکش خراب شده و نگاش یخ زده و مونده به اون دوردستا . احساسم میکنم هیچ فرقی با اون دختر ی که تو پس کوچه های تهرون حجابشو به زور از سرش کشیدن ندارم ! واقعن دارم ؟ حالا  حجابه همون دخترو به زور سرم کردن،بعدش  شاید یه روزی به زور از سرم بردارن ! چرا؟  چون اونا میخوان ! اونایی که زورشون زیاده و شعارشون چیزی تو مایه های زور ورزی یه !

  احساس میکنم نیستم ،اصن حضور ندارم ...همه چی برام مثل یه تصویر گنگه از یه گذشته ی تاریک گذشته ای که نسل های قبل از خودمو توش می بینم ،چقدر همه چی شبیه الانه !حتی بطری ها...

کاشکی میشد فقط یه لحظه سوار ماشین زمان می شدمو می رفتم تو شهر کوفه ،همون کوفه ایی که علی خلیفه اش بود !!! همون علی که تو بیقوله های شهر پرسه میزد و عدالت تقسیم میکرد ... صدایش میزدم ... یا علی !!! یا علی!!! بی هیچ ترس و واهمه ی از نگفتن مقام و مرتبه والای او ...و او حتمن جوابم را می داد به مهر و نه به کین ! و من به پشتوانه ی این مهر آرام میگرفتم و سکوت می کردم سبز سبز و به نخل هایی که او کاشته بود و بی هیچ ترسی با ترنم باد می رقصیدند نگاه میکردم .

دوست داشتم از او می پرسیدم یا علی در کوفه ی تو هم کهریزک هست ؟ می دانم سوال ام خشمگینش می کرد   پس نمی پرسیدم و سکوت می کردم و او می گفت ...دردی  اگر داری و هم دردی نداری با چاه آن را درمیان بگذار با چاه !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط ماندانا  | 

یک ماهه که به این درو و اون در میزنم تا مقدمات یه سفر دسته جمعی رو مهیا کنم ، بماند که چقدر التماس کردم به تک تک اعضای خونوادم تا تونستم راضی شون کنم ! مرخصی گرفتن از اداره هم که داستانی بود واسه خودش ، بالاخره ۱۰نفر آدم کوچیک و بزرگ تصمیم گرفتیم فردا راهی بشیم  امـــــــــــــا من یه هو  پشیمون شدم !!! نمیدونم چرا؟ دیگه دلم نمی خواد برم سفر

همیشه همین جور بوده ، واسه یه چیزی اینقدر انرژي ميذارم ...اینقدر خودمو هلاک میکنم تا اشتیاقمو از دست میدم . الان هم هرچی فحش ناموسی که بلد بودم به خودم دادم (شما دیگه نه)

چاره ای جز رفتن ندارم ! دارم ؟ اون ۹ تا آدمو چی کار کنم ؟ باید برم.

پیوست : بعد از ۲ هفته درد کشیدن بالاخره من فارغ شدم و ۲ تا سنگ کاکل زری زاییدم ،الان هم سنگا تو آزمایشگاه هستن ...احتمالن یه معدن به ثبت می رسونم همین روزا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط ماندانا  |