سلام به همه ی دوستان که با وجود گم و گور شدن چند ماهه ی من هنوز منو فراموش نکردن و کلی منو مورد لطف قرار دادن . باید اعتراف کنم که شماها خیلی با معرفتین .
- توی این مدت نه چندان کوتاه تو جبهه های مختلقی مشغول جنگ بودم , چند تا کتاب خوب هم خوندم ,البته بماند که یه ذره امیدی که از قبل برام مونده بود همه به گل رفت .ما آدما یا حافظه ی خیلی ضعیفی داریم یا خیلی احمقیم , (البته دور از جون )وقتي يه زماني يه آدمی یه جایی , يه راهي رفته حالا غلط یا درست و نتیجه اش هم معلومه ما هم اصرار داریم اون راهو بریم . چرا ؟ نمی دونم ؟ ; مثلن كتابي ميخوندم که حدود 100 سال از عمرش میگذشت اما انگار فیلمی رو نگاه میکردم که چند بار دید ه بو دمش !
- اعتراف دیگه اینه که هیچ وقت دوست نداشتم باور کنم که افتادم توی یه بازی ! یه بازی که اگه بازنده نباشم , برنده هم نیستم !!! ولی متاسفانه این باور داره بهم القا میشه که دارم به بازی گرفته می شم بد جوری ! از طرفی هم نمی خوام مدل دایی جان ناپلئون بشم و همه چی رو بندازم گردن انگلیس !من نمی خوام به باور شماها خدای نکرده بی احترامی کنم و کسی رو نفی کنم , نه من چه کاره ام مگه ;ولي در حال حاضر این احساسه منه و کاریش نمیشه کرد !دوست ندارم این بازی رو ادامه بدم که فقط ازش یه حس برام مونده ( نفرت و انتقام).
پی نوشت: خیلی قاطی کردم !

کتاب "مسخ " کافکا رو خوندم . فکرم و مشغول کرد . اینم خلاصه اش :
گرگور سامسا، که بازاریاب است و از زمان ورشکستگی پدر تنها متکفل مخارج خانواده به شمار میآید، خوش وقت است از این که میتواند با کار خود برای خواهرش،که شیفته موسیقی است، وسایل ادامه تمرین ویولون را فراهم آورد. گرگور، در پایان شبی آشفته از کابوسهای هولناک، چون از خواب بیدار میشود، به صورت حشرهای غولآسا در آمده است، بیآنکه این دگرگونی بیرونی به کمترین شکلی روح تشنه نیکی و آکنده از مهربانیاش را تغییر داده باشد. چون به انزجاری که در اطرافیان برمیانگیزد پی میبرد، کارش به جایی میرسد که برای رهای از نگاه پدر و مادر و خواهرش زیر تخت خود خانه میکند. او دیگر از زباله غذا میخورد و به کثافت علاقهمند میشود و از نور میگریزد. همه از او گریزاناند و از داشتن چنین حشره کریهی در خانه شرم دارند. تنها پیرزن خدمتکار، که در اصل روستایی است، همچنان به او میرسد، گویی هیچ روی نداده است، و هنگامی که برایش پوست سیب میآورد، کمی در آنجا میماند و به مهربانی با او گفتگو میکند. از آن پس، گرگور دیگر تقریباً از مخفیگاهش خارج نمیشود. اما یک شب، به صدای ویولون، آهسته از زیر تخت بیرون میآید و چون به سمت نوری که از در باز به درون میتابد پیش میرودف ناگهان خود را در میان جمع خانواده مییابد. همه با دیدن او وحشت و تنفرشان را ابراز میدارند؛ و پدرش، خشمگین، سیبی را به سویش پرتاب میکند، سب به پشتش میخورد و لاکش را میشکند. گرگور، چون به مخفیگاه خویش بازمیگردد، آهسته رو به مرگ میرود: زخمش میگندد و، بر اثر آن، لاک تکه تکه از بدنش جدا میشود. کسی اعتنایی به مرگ او نمیکند. تنها خدمتکار پیر، زمانی که او را همراه خاکروبهها به دور میاندازد، آهی از روی دلسوزی می کشد و میگوید: «حیوانک، راحت شدی.
