من بابامو دوس ندارم ...شاید باید یه کمی مقدمه چینی می کردم و این جوری با این صراحت نمی گفتم که دوسش ندارم و حتی ازش متنفرم ... سنگدل هم نیستم ، شاید این تنفر نشونه ای باشه از حساس بودنم ...گدایی محبت هم نمی کنم ...چون اصولن گدا نیستم ! سن و سالمم کم نیست که کسی بخواد نصیحتم کنه ، ولی هرچی میرم جلوتر علامت سوالی که از بچگی تو سرم بوده هی بزرگ و بزرگتر می شه ، چرا با این همه معلومات و کتاب خوندن و تو اجتماع بودن به خودش نمی یاد ...چرا اون وقتی که تصمیم گرفتم با یه مرد ی که 15 سال از خودم بزرگتر بود ازدواج کنم نفهمید که احتیاج به پدر دارم نه همسر ... چرا به انتخابم احترام نذاشت ؟ حتی حاضر نشد برای یه دونه دخترش وقت بذاره و بگه آخه دردت چیه دختر ؟ نه اینکه مدل این فیلم فارسیا ، تهدید کنه که: اگه اینکارو کنی اسمت و دیگه نمی یارم و ... پدر: من پدر می خواستم ولی تو حاضر نشدی پدرم بشی , خیلی وقتا خودمو جای تو گذاشتم ,به جای تو با خودم حرف زدم ولی انگاریه جای کار می لنگید
از 18 سالگی سرکاررفتم تا دیگه پولی ازش نگیرم ، و استقلال من سبب فاصله ی بیشتر ما شد ، بیشترین پولی رو که در میاوردم خرج خونه می کردم تا ... دیگه نمی تونم ادامه بدم ...شاید یه وقت دیگه بقیه اشو بگم ...
پی نوشت : دوستای مهربون مرسی از همه ی کامنتای پر مهرتون ،گرفتاربودم خیلی.
